![]() |
![]() |
|
| یادداشت و |
|
کوچه باغ دهکده بوی پونه می دهد....
همان پونه های وحشی بچه گی ها... دستانم هنوز فقیر فانوسی از ماه... توهم باران.. عجیب معجون احساسی است..
روسری ابی ام را که سر کردم دریا هم مرا بلعید.. همرنگ جماعت شدم؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:11 توسط هیچکس |
|
|
سلام به همه دوستای خوبم و یک دنیا شرمندگی بابت این همه تاخیر....
احتمالا تا بعد از عید نیستم ولی تبریک عیدو از الان قبول کنید... راستی عید منم متولد شدم مثل تولد زمین... حتما میام و باز معذرت از همه مهربانی هایتان.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:19 توسط هیچکس |
|
|
سیاه مست این اخرین یلدا
بالاتر از بام اسمان پای منبر ماه خبری از باران چشمانم نبود!!!! ان بالا همه چیز خیس بود و زیبا!!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:2 توسط هیچکس |
|
|
مرده از گور بر خاسته ای شده بود که ذوقی برای دیدنش نداشتم...
شاید بیشتر میترسیدم انتقام وحشی چشمانش ارامشم را بلعید.. متنفر بود.... زیاد.. خیلی زیاد....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:41 توسط هیچکس |
|
|
این روزها خوراندن دیازپام۱۰ نامجو را بیشتر میفهمم.....
زمان بد جور کم میاد.....از نتها یه چیزایی یاد گرفتم!!!!!!هرچند هنوز تو پیچ و خم قوانین عجیبش موندم!!!!!بی استاد پیش رفتن عاقبت بهتری نداره...بوم جدیدم بزرگتر از قبله.....هجوم نقشها پریشونم کرده.....تذهیب هنوز با گلپونه های بسطامی ادامه داره.....ابرنگ نیمه مونده....دوباره دارم با رنگ روغن اشتی میکنم.....ارامش سکوت کرده رنگهایم مستم کرده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:46 توسط هیچکس |
|
|
چنار پشت دیوار باغمان خواب رفته..
یک ماه...شاید هم چند ماهو اندی... قاصدکهای همان باغ.. وحشی تر از زوزه باد.... دلم انجا نیست و نه اینجا.. دلم زیر اوار پاهایم منطق از بر میکند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:33 توسط هیچکس |
|
|
دفترای قدیمی رو که ورق میزنی همه چیز ازشون بیرون میاد..خاطره....اسمون..بارون...عطرای قدیمی...دوستای رفته...لبخند میهمان....
از این دفترا زیاد دارم...هیچوقت طرفدار سوزاندن نبودم....ورق که زدم روی یه کاغذ همسن خودم یه شعر بود از معینی کرمانشاهی....هنوز از بر بودمش....شاید الان بیشتر باید زمزمه اش کنم..... عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش ان دم بر لب پیمانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و اسمان را واژگون مستانه میکردم.. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز افرین را کوه به کوه اواره و دیوانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که میدیدم عزیز نا به جایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که میدیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم؟؟ همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من بجای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم عجب صبری خدا دارد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:24 توسط هیچکس |
|
|
تصادف هم چیزی را عوض نکرد...
هنوز برایم انقدر جذاب بود که با دیدنش شوکه هم نشوم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:34 توسط هیچکس |
|
|
همانجا یخ زد..
قبل از اینکه دستانم مجالی برای نیاز یابند... همانجا ترک خورد.. کنار برگهای سوخته... اخرین انار پاییز کاسه ام را رنگی نکرد..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:31 توسط هیچکس |
|
|
وقتی فهمید که دهانش تلخ شد....
نه از قهوه بی شکر... از خونهای بالا امده.. فراموش کرده بود که بدهکاره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:35 توسط هیچکس |
|
|
مدتهاست ترنج قالی حصار تنهایی هایم شده.........خمار که میشوم گلهایش را گره میزنم به دردهای دور افتاده شاید رنگی دهد و تراشی به دفرمه ها............پاییز هم نیمه شد.........درختها هم....پاهایم سرد و نگاهم یخ زده............گوشم از همه خش خشها کر.........دخترک نقاشی ام هنوز اسمان را دوست دارد..........طولی نمیکشد که او هم خسته میشود...از سر درد این را خوب میفهمم.............اتاق میانی خانه هر روز تنگتر میشود و گویی بی انتها تر.........دیگر سوار بر ماه نیستم...هلال که شد افتادم....درد داشت ولی نه به اندازه شکستن نی لبک کودکی هایم....قلبم هنوز درد میکند....پاهایم نیز....ترنج را ترک میکنم.......گلهای قالی زیر پاهایم له میشوند..بوی عطری بلند نمیشود.......................چشمانم نیمه است....اتاق میانی را با همه تکرارهایش ترک میکنم.....پلکهایم خسته تر از پیش باز میشود.......................هنوز میان ترنج قالی نشسته ام.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:29 توسط هیچکس |
|
|
باران.....
سفر..... ما فقط میزبان سکوت..... قیصر..... همیشه ها تکرار میشود.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:18 توسط هیچکس |
|
|
پاهایم را دقیقا جا پای او گذاشتم.....
نمیخواستم ارامش برفهای خوابیده بیش از این نابود شود....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:25 توسط هیچکس |
|
|
یه خبر جدید :
از کارم استفا دادم.........نمیدونم خوبه یا بد؟!فقط میدونم نیمی از ارامش نابود شدم برگشت.... فعلا سخت چسبیدم به نقاشی بلکه دلشو به دست بیارم....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:24 توسط هیچکس |
|
|
فالش به کلام نرسید.......... قهوه اش که تمام شد او هم تمام شد........ فالش نخوانده تعبیر شد......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:30 توسط هیچکس |
|
|
خداییش خنده دار نیست؟؟؟؟خوب نگو نههههههههههههههههه.........این همه درگیری فقط دریغ فناوری رو کم داشتم که اونم به لطف دستان افتابه دزد این دیار به انجام رسید............خداییش بد جور موندم تو کف داشته های گوشیم که حالا شده نداشته ها.............حالا ما بدو فرهنگ دنبالمون که بیاید از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم،اضافه شود با اعمال شاقه...............بعد از ساعتهای طولانی کار و فلاکت سوار بر مکعب اهنی بشی و از فرط حضور هموطنان از میله های ساکن هم سهمی نبری!!!!و تنها تکیه گاهت موقع ترمز ادمهای اطرافت باشند که به شدت مهربانانه تورا در اغوش کشیده اند(محبتی نه از سر اجبار!!!!!!!)حالا به مقصد میرسی و شادمان از زنده بودنت(نه برای اینکه در این دنیا ماندهای نه!!!برای رهایی از یک مرگ خجالت بار)دست در کیف میکنی و با دیدن جای خالی k310(هر جور راحتید تبلییغم لحاظ شود بلا مانع است)که داره جیغ میزنه خستگی همه روز جاشو میده به یه لبخند اجباری.........و پایان داستان تا اطلاع ثانوی openمیماند........ هشدار به خودم:دز عدم اطمینان به شدت رو به افزایش است..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:12 توسط هیچکس |
|
|
نگفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نگفتم شاید.............. نگفتم اب در هاون کوبیدن نیست.... خوب که نگفتم............. نمیتوانستم اخرین ها را هراج کنم.... میدانستی که اخرش سیاه است...... میدانستی دانسته هایت برای پایان شروع کافی است.... ولی باز هم بیراهه زدی..... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ Okkkkkkkkkkkkkkkk همیشه عاشق شوک اخری........... نرو......... نه از اینجا!!!!!!!!... نه از پشت دیوار اجری خاطره!!!!!!!!... از فرداهای نیامده در دستهایت .........نرو.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:14 توسط هیچکس |
|
|
زیر پاهایم بود.... شاید هم دیگر نبود... مدتهاست برای دیدنش خروارها خاک را نظاره میکنم.... شکلها دیگر دایره نیستند.. دنیا دیگر دایره نیست... من دیگر دایره نیستم... من دایره ابی ام را گم کردم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:1 توسط هیچکس |
|
|
880 جان ازت متشکرم..........خیلی خیلی زیاد..........به خاطر همه ثانیه هایی که وقت و بی وقت ازت گرفتم و تو صبورتر از قبل بزرگی کردی و مرام کش.......فکر کردی راه دوره و ادم کوچولوها دیگه بزرگا رو پیدا نمیکنند ولی اشتباه کردی دوست عزیز ...........راستی بازم بگم حرفامو پس نمیگیرم، چونه هم نزن راه نداره....یه چیزدیگه:به خاطر ز.......اون روزت هزار بار اسمونت قشنگ چون خیلی به تاکیدت روی واقعیات رسوب گرفته نیاز داشتم......پتکات هنوز خوب کار میکنه.............میدونستم میتونی کمک کنی ولی میترسیدم،از اینکه فکر کنی سطحی و.........ولی به شناختم اعتماد کردم........چوب خطم هنوز جا داره؟؟؟
مانی جان نگفته میدونم بازم دارم جا پای قبلی ام رو پر رنگ میکنم،بازم نوشته های پشت هم و........ 880بی تقصیره……. ،من سرم شلوغه گفتم شاید یه مدت نتونم بیام واسه همین گفتم یه بار دیگه مرتکب بشم.......بازم انتقادهاتو بگو قول میدم دیگه یاد گذشته نکنم........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:20 توسط هیچکس |
|
|
امروز از صبح شروع به گشتن کردم...... از صبح است که دیوانه شده ام........ میدانی چقدر مانده؟....... از صبح دنبال شب میگردم الان بعد از ظهر است و من........ هنوز شب را پیدا نکرده ام...... همچنان ثانیه ها را زیرو رو میکنم برای پیدا کردنش........ دیروز وقتی شب را پیدا کردم،همه جا سیاه شده بود و ارام........ ارام تر از خودش کنار بالشم گذاشتمش و در ارامشش غرق شدم.........ولی...... وقتی بیدار شدم دیگر کنارم نبود........ارامش نبود....... شبم را میان کدام رویا گم کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بدون حتی توقفی کوتاه عمرم را با خود میبرد، برای نگه داشتنش دیوانه میشوم...... از پنجره پرتابش میکنم و صدای خرد شدنش لبخند بر لبانم میاورد.... زمان را نگه داشتم........ولی.......... صدای تیک تاک اتاق بغلی به من میخندد......و زمان... هنوز در حال دویدن مرا مسخره میکند........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:16 توسط هیچکس |
|
|
مرگ عادت است و من....... عاشق این عادت..... شاید چون هنوز به ان عادت نکرده ام..............
نمیدانم اسمش شانس بود یا تقدیر............. به هر حال همانی که نمیخواستم شد...........
هیچوقت عادت نکردم با حرف دیگران احساس خوبم را کثیف کنم ولی انگار همه بر عکس فکر میکنند........باز هم شروع شد حرفهای نقضی که عزیزان بر کلام پیشین خود میکوبند.......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:15 توسط هیچکس |
|
|
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر افرید،ادم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد.دل،زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه زنجیری! خدا دنیا را بی زنجیر میخواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان ادم همینجا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیرش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان ادم را در زنجیر می خواست. لیلی،مجنون را بی زنجیر میخواست. لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من،مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض میکنی؟ خدا گفت پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست، دریا تشنگی است و من تشنگی ام،تشنگی و اب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟ لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد. خدا خندید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:11 توسط هیچکس |
|
|
مادرم به من گفت:زشتی.............و من....... نمیدانستم قصه سوسکه و بچه اش مال دنیای خزنده هاست یا من واقعا زشتم؟....... برادرم خندید........ مغزم گزینه دوم را تیک زد...........
نمیدانم اینده ام برای گذشته ام فدا میشود و یا گذشته ام فدای اینده؟.......
دوست داشتم یکی را دور میانداختم تا مجبور نباشم دنبال دو قبر بگردم......... یکی برایم بگوید: ما را سوزاندن و به زمان سپردند؟؟؟؟؟؟؟؟؟....... خاکستر زیر خاک را باز چوبک زدند؟؟؟؟؟؟........ یاسوختن هم یک وظیفه است که مثل دیگر مسائل به خوردمان داده اند و پاچه چسبان است و بی درمان؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:7 توسط هیچکس |
|
|
هنوز وقتی داغونم سهراب معجزه میکنه،نوشتن یکی از اون همه قشنگی واقعا سخته ولی.......تقدیم میکنم به همه اونایی که پی ارامش، کوچه باغهای سهراب را ورق میزنند.......... شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است،وپایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. میکنم،تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من ادمها. سایه ای از سر دیوار گذشت،غمی افزود مرا از غم ها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است. هر دم این بانگ بر ارم از دل: وای،این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدهن اویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگر ان را هم غم هست به دل، غم من لیک،غمی غمناک است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:2 توسط هیچکس |
|
|
خیره نگاهش کردم......اخرین پک را به اب زد....... تمام عید جایش کنار سفره خالی بود و من.... به هیچ ماهی دیگری فکر نکردم..........
محصور کرد تور سیمی و اسمان هزار تکه شد میان من و خورشید....... پنجره ساز باز هم یکی دیگر از روزنه ها را پوشاند تا بدانم کیست.......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:1 توسط هیچکس |
|
|
باز هم اشتباه و....... یک شوک دیگر....... قبلی را هم گفته بودند دختر ولی پسر شد....
چشماشو بستو محکم خودشو بغل گرفت... به خودش گفت که سنگین ترین موجود روی زمینه و حتی طوفان هم نمیتونه اونو از جا بلند کنه....... ولی وقتی با فوت یه بچه خودشو تو هوا دید فهمید تلقین رو قاصدکا اثر نداره.....
پای دیگری در میان بود ولی سکوت ..... شاید به خاطر چشم به راهی که او نداشت ..... پس با لبخند به خالی شدن زیر پایش نگاه کرد....
هیچ میفهمی چی داری میگی؟ نه..............نمیفهمی......... طوطی فقط تکرار میکنه....
همیشه مایه عذاب بودی.... چه ان وقت که نیامده رفتی... و چه حالا که از دار دنیا رفتی....
به لعنت خدا هم نمی ارزید... پس نفرین ها
یم را برای دیگری میگذارم. ولی بود.... جوابش خیلی ساده است...به راحتی...
اون همه تاریکی کجا......... اون همه نور کجا...... میخواست بر گرده به همون تاریکی ..... اینو با یه گریه بلند به همه گفت ولی....... پشیمان بود ... او لیاقتش را نداشت .... از همه ادمکها بیزارم....همه غریبه های اشنا که با صورتک ترک خورده شان باز هم بازی میکنند و چقدر...نفرت انگیز............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:14 توسط هیچکس |
|
|
بوی سیب زمینی سرخ کرده تمام پیاده رو رو پرکرده بود،هرکس رد می شد یه نگاهی به شیشه های دودی می انداخت ولی همه چیز سیاه بود.معده اش به قدری کوچک شده بود که شاید در مشتش جا می شد،تمام شب را پیاده گز کرده بود ،زیرگذرها جاده وپیراهنش میزبان خاکهای جاده. ..هنوز بوی غذا می اید، - دلش غنج رفت،گوشه ای چمپاته زد... حالا دیدن رهگذرها برایش سخت بود.سرما بدجوری طمع کرده بود.یاد قصه دخترک کبریت فروش افتاد و بلافاصله یاد مادربزرگ،کاش به خوشبختی دخترک کبریت فروش میرسید،این را در یک ان ارزو کرد،شهابی از اسمان گذر کرد.....چشمانش را بست....همه چیز سفید شدو....مادربزرگ میزبان..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:28 توسط هیچکس |
|
|
زمان به سرعت میدود ولی برای من یک عمر میدود.چقدر خاطره شده ای،انگار خواب بودی و چقدر ارامش بخش میان انهمه کابوس.همه گذشته ها برایم رویایی شده پر از مه........یادت هست....مثل سفری که با هم بودیم.......مه و..اتیش و........همه چیز زیبا بود و رویا ......مثل من و تو.........................راستی چند شب پیش باز هم کابوس دیدم ....بیدار شدم،کسی نبود........تو نبودی......حتی عروسکم هم نبود،او را به خاطر سادگی و بچگی از من گرفتند و روی سرما و غربت طاقچه کشتند.................در تاریکی نگاهش کردم او هم از تنهایی و کابوس خیره مانده بود و یخزده................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 2:15 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
عطا مانی ارش ابراهیم زرین اناهید بانوی اردیبهشت پویا دکتر بهراميان مهدی ثمره هادی دهدار همیشه |
|
RSS
|